به یاد پدرم...
میعادمان در کدام نیمه ی این جهان گمشده است،در چه ساعتی؟
روی کدام مسیر این نصف النهار شرقی به آغوشت خواهم رسید، نمیدانم!
نه بارش باران، چشم هایم را از تاول اشک های بعد از تو سیراب کرده کرده و نه گرمای آفتاب ، بهت یخ بهت نبودنت را از این دل آب می کند،
حتی آفتاب تموز هم، سایه سرد سکوتت را از این خانه بر نمی چیند، چهار فصل همیشه بهارم، دیگر پژمرده و سرمای استخوان سوز دی ماه در دل این خانه، خانه کرده!
سرد است! از همان روز که رفته ای در لحظه ی بی بازگشت نبودت منجمد شده ام و زمان حول مدار صفر درجه میچرخد و میچرخد و میچرخد؛
تا روزی بیاید که در آن، قد دلم به سرشانه های مردانه ات برسد و در گوشت نجوا کنم:
دوستت دارم پدر...
(به یاد مهربان پدرم، 26 دی ماه سالروز سفر همیشگی اش...)
روی کدام مسیر این نصف النهار شرقی به آغوشت خواهم رسید، نمیدانم!
نه بارش باران، چشم هایم را از تاول اشک های بعد از تو سیراب کرده کرده و نه گرمای آفتاب ، بهت یخ بهت نبودنت را از این دل آب می کند،
حتی آفتاب تموز هم، سایه سرد سکوتت را از این خانه بر نمی چیند، چهار فصل همیشه بهارم، دیگر پژمرده و سرمای استخوان سوز دی ماه در دل این خانه، خانه کرده!
سرد است! از همان روز که رفته ای در لحظه ی بی بازگشت نبودت منجمد شده ام و زمان حول مدار صفر درجه میچرخد و میچرخد و میچرخد؛
تا روزی بیاید که در آن، قد دلم به سرشانه های مردانه ات برسد و در گوشت نجوا کنم:
دوستت دارم پدر...
(به یاد مهربان پدرم، 26 دی ماه سالروز سفر همیشگی اش...)
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۶ ساعت 12:26 PM توسط شیرین رحیمی
|