ارابه ی مرگ...
عصر یک روز ابری
جیرجیر لنگه های نیمه باز در
تاب آرام صندلی بر روی ایوان
عینک پنسی،
گربه ی پیر
میل و شال گردن های نیم بافت...
پیرزن با بغض تنهایی
چشم انتظار لحظه ی رفتن...
از راه رسید ارابه ای، اما
زیر شلاق نگاه زن
کودک همسایه را ـ مرگ ـ
در آغوش سرد خود گرفت و رفت ...
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۱۲/۱۱ ساعت 1:7 AM توسط شیرین رحیمی
|