حالا که صبح‌ها

     ـ دور از چشم همه ـ

     بندهاي كتاني‌اش را گره مي‌زنم،

     پدرش غرولند نمي‌كند

     مادرش بي‌دست‌و‌پا صدايش نمي‌زند

     پيرزن طبقه‌ي بالايي هم بهانه‌اي براي سرك‌كشيدن ندارد...

   

     حالا،  هر‌صبح

     ـ پسرك ـ ريز‌ريز مي‌خندد و من

     لبخند مي‌زنم

     به خورشيدي كه از خانه ی شرقی طلوع می کند ...