کتانی های خانه ی شرقی
حالا که صبحها
ـ دور از چشم همه ـ
بندهاي كتانياش را گره ميزنم،
پدرش غرولند نميكند
مادرش بيدستوپا صدايش نميزند
پيرزن طبقهي بالايي هم بهانهاي براي سرككشيدن ندارد...
حالا، هرصبح
ـ پسرك ـ ريزريز ميخندد و من
لبخند ميزنم
به خورشيدي كه از خانه ی شرقی طلوع می کند ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۳۱ ساعت 4:6 PM توسط شیرین رحیمی
|