هر روز، عشق...
هر روز، عشق...
نزدیک آمدنت که می شود
دستی می کشم بر چروک پیشانی
و اخم پنهان ابروها
چین های پیراهنم را صاف می کنم
شاید باز شود دلم
و
لب هایم به لبخند...
گونه هایم را سرخ می کنم
نزدیک کوره ای که می سوزاند هر روز
آرزوهایم را
و خاکسترش را شب ها
به چشم هایم سرمه می کشم
همین چشم های نابکار
که مشت دلم را پیش تو باز می کنند
و تو
عشق را می خوانی
از چشم هایی که جز تلخی
از ـ تو ـ
ندیده اند...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۱۵ ساعت 9:16 AM توسط شیرین رحیمی
|