« نشانه های رفتن... »
نه! آسوده نیستم!
این روزها،
بازوهایم
خون مرده نیست،
پای چشم هایم
جای کبودی نوازش های شبانه ات خالی ست،
دهانم
با طعم آشنای بوسه ی خون غریبه شده
و بالشم
با پریشانی مو های کنده شده،
دیگر تپش سرخ خرده شیشه ها هم
فضای تهی اتاق را درخشان نمی کند،
چشم هایم
عشق بازی خروشانت را دودو می زند
و پیکر پژمرده ام
تازه های داغ سیگار را له له ...،
چارچوب شکسته ی دلم
دلتنگ فروپاشیِ آسودگیِ
چفت در این خانه ست،
و انتظار
صد پاره شدن غرور له شده ام را
فریاد می زند...
دلدار من!
این شب ها مهربان شده ای!
و من،
دیگر
آسوده نیستم...
راست بگو:
پای عشقی تازه در میان نیست؟!