چله نشین آرزو!


کاش می رفتی

نه از این صفحه و دفتر

و نه از این خانه و کوچه

کاش می رفتی

 از خاطر همه ی خاطره ها

از آه ها

از لب گزدیدگی بغض ها

از شب های دود زده

 اشک های نمک سود شده

و از این مه بی پایان سردرگمی

که حلقه حلقه به دور گلوی فریادم

حلقه شده و راه نفس را گرفته

/اما نه راه آه کشیدنم را/

کاش می رفتی

 دور از نهایت بردباری ها

و نهایت چشم اندازی که در آن

من تو را می دیدم و تو من را نه

کاش می رفتی با همان شتابی که این سال ها

دورنمایش را به نمایش می گذاشتی...

دیگر پای ماندنم درکنار تو لنگ می زند

و خسته ترینم از این حضور بی حضور تو

برو / همین امروز و همین لحظه / برو!

آن چنان که تیر هیچ خاطره ای

 بر خاطر تو، در یاد من ننشیند

و عاقبت

آسوده خاطر نگاه دارم که  - چله ات - ابدی است...