پاره های درد
پاره های درد
کمی از این
کمی از آن
پاره واژه های از دهن افتاده ی رهگذری
نفرین مادری
اشک کودکی
و یا غرور شکسته ی یک مرد، پدری
واژه های گسسته یی است که می سرایم
این است شعر من
دردهای همیشه رنجور مردمان
دردهای بی درمان...
شعر و ادبیات
پاره های درد
کمی از این
کمی از آن
پاره واژه های از دهن افتاده ی رهگذری
نفرین مادری
اشک کودکی
و یا غرور شکسته ی یک مرد، پدری
واژه های گسسته یی است که می سرایم
این است شعر من
دردهای همیشه رنجور مردمان
دردهای بی درمان...
تصویر "آه"
روی میز کنار تخت، یه دسته ورق و یه روان نویسه، نوت بوک روی پاهامه و انگشتام له له میزنن واسه ردیف کردن فکرای درهم و برهمی که به سرعت برق از سرم میگذرن، ...
سرمو برمیگردونم و بهش نگاه میکنم، تعجبی نداره... وقتی دیشب با داد و هوار افکارشو به زبون آورد و مثل همیشه له ام کرد، الان بایدم اینطور راحت و عمیق بخوابه!
نه این بارم انگشتام به گرد پای فکرام نمیرسن، به هیچ روشی نمیتونن "آه" بکشن ...
سیاه بازی
اشک های پنهانم را سرمی کشی
به سلامتی لب هایی که مدت هاست نمی خندد
و عاشقانه در گوشم می خوانی:
دوستت دارم!
به این فکر می کنم
در کدام صحنه
نقابِ از ریخت افتاده ی مرا
به چهره ات زدی که این چنین...
به پدرم،
که دیگر نخواهمش دید...
نگاهم سنگ فرش کوچه هایی را میکاود
که دیگر از آنها گذر نمیکنی
****************************
هنوز هم دلتنگ عطرخیابانی هستم
که هر روز از آن می گذشتی...
(بیست وششم دی ـ سالگرد سفر همیشگی اش)
در بهشت بمان!
ـ کودکی ـ که هرگز نخواهمش داشت
گوش کن:
گرگ ها و گلایه ها کمین کرده اند
و من که گریه ات را هم تاب نمی آورم
تو را پنهان کرده ام از گرگ ها
تو را پناه داده ام از گلایه ها و گریه ها
تو را پشت درهای بهشت پاس داشته ام
ببین!
تو را ندیده ام اما
خطوط نازک چهره ی نازنینت
موهای خرمایی
خنده های دل نشین
و سپیدی ترد دست هایت را می بینم
یاد تو را پوشانیده ام از اشک ها و بوسه ها
هر شب
در باران چشم هایم
قاب خالی از حضور تو را
غسل تعمید می دهم
و در گوش گوشواره هایت
اذان میخوانم
تا به دنیا نیایی!
جای تو ـ بر دلم ـ سنگی بسته ام،
تا داغ مادر نشدنم
بهشت را از تو نگیرد...
کودکم!
این سیاه چاله، جای امنی نیست،
در بهشت بمان
کودکی که هرگز نخواهمش داشت...
« یکی بود، یکی نبود »
خانه ای که در پناه سایه ای نبود
همنشینی داشت که نامش را بلد نبود
گهواره ای بود و کودکی که در آن نبود
قصّه ای می خواست که دیوی در میان نبود
***
مردِ مُرده ای که چوپان هم نبود
گلّه ای را به چرا برد که مال او نبود
گلّه را گرگی درید که پیراهن یوسف
لکّه ی ننگ پیشانی اش نبود
***
دیوی تنوره کشید و گرگ گم شد
در درّه ای که در مِه پدیدار نبود
گهواره خوابید و شهرزاد هنوز
قصّه ای می خواند که در آن کسی نبود...
«کوچ»
پلک های پنجره پژمرد
وقتی سکوت کوچه را
پای برگشتنم، پر نمی دهد!
پنجره
ماتم گرفته است
از آغاز هلهله ی مست
دست های کوچ دهنده ات ...
ارابه ی مرگ...
عصر یک روز ابری
جیرجیر لنگه های نیمه باز در
تاب آرام صندلی بر روی ایوان
عینک پنسی
گربه ی پیر
میل و شال گردن های نیم بافت...
پیرزن با بغض تنهایی
چشم انتظار لحظه ی رفتن...
از راه رسید ارابه ای، اما
زیر شلاق نگاه زن
کودک همسایه را
ـ مرگ ـ
در آغوش سرد خود گرفت و
رفت ...