تبليغاتX
سایه روشن های شیرین

سایه روشن های شیرین

شعر و ادبیات

پاره های درد

پاره های درد

کمی از این
کمی از آن
پاره واژه های از دهن افتاده ی رهگذری
نفرین مادری
اشک کودکی
و یا غرور شکسته ی یک مرد،
 
پدری
واژه های گسسته یی است که می سرایم
این است شعر من
دردهای همیشه رنجور مردمان
دردهای بی درمان...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/27ساعت 2:11 PM  توسط شیرین رحیمی  | 

تصویر "آه"

تصویر "آه"

 روی میز کنار تخت، یه دسته ورق و یه روان نویسه، نوت بوک روی پاهامه و انگشتام له له میزنن واسه ردیف کردن فکرای درهم و برهمی که به سرعت برق از سرم میگذرن، ...

سرمو برمیگردونم و بهش نگاه میکنم، تعجبی نداره... وقتی دیشب با داد و هوار افکارشو به زبون آورد و مثل همیشه له ام کرد، الان بایدم اینطور راحت و عمیق بخوابه!

 نه این بارم انگشتام به گرد پای فکرام نمیرسن، به هیچ روشی نمیتونن "آه" بکشن ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/02ساعت 2:23 PM  توسط شیرین رحیمی  | 

 سیاه بازی

 

اشک های پنهانم را سرمی کشی

به سلامتی لب هایی که مدت هاست نمی خندد

 و عاشقانه در گوشم می خوانی:

دوستت دارم!

 

به این فکر می کنم

در کدام صحنه

نقابِ از ریخت افتاده ی مرا

به چهره ات زدی  که این چنین...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/23ساعت 3:49 PM  توسط شیرین رحیمی  | 

به پدرم،

که دیگر نخواهمش دید...

 

نگاهم سنگ فرش  کوچه هایی را میکاود

که دیگر از آنها گذر نمیکنی

****************************

هنوز هم دلتنگ عطرخیابانی هستم

که هر روز از آن می گذشتی...

 

(بیست وششم دی ـ سالگرد سفر همیشگی اش)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/27ساعت 7:10 PM  توسط شیرین رحیمی  | 

زمهریر...

 

از تو سرازیر شدم

ـ سراسیمه و سرد ـ

این بهمن احساس

تو را

با خود نمیبرد

چرا؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/28ساعت 2:4 PM  توسط شیرین رحیمی  | 

 

 

 

 

 

 

 شام آخر

 

در جست و جوی تو

این شهر

آواره مانده

 

کسی نمی داند

دیشب

آخرین سروده ات را

به دندان کشیده ام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/07ساعت 8:0 PM  توسط شیرین رحیمی  | 

    

     در بهشت بمان!

 

      ـ کودکی ـ  که هرگز نخواهمش داشت

      گوش کن:  

     گرگ ها و گلایه ها کمین کرده اند

     و من که گریه ات را هم تاب نمی آورم

     تو را پنهان کرده ام از گرگ ها

     تو را پناه داده ام از گلایه ها و گریه ها

     تو را پشت درهای بهشت  پاس داشته ام

     ببین!

     تو را ندیده ام اما

     خطوط نازک چهره ی نازنینت

     موهای خرمایی

     خنده های دل نشین

     و سپیدی ترد دست هایت را می بینم

 

     یاد تو را پوشانیده ام از اشک ها و بوسه ها

     هر شب

     در باران چشم هایم

     قاب خالی از حضور تو را

     غسل تعمید می دهم

     و در گوش گوشواره هایت

     اذان میخوانم

     تا به دنیا نیایی!

     جای تو ـ بر دلم ـ سنگی بسته ام،

     تا  داغ مادر نشدنم

     بهشت را از تو نگیرد...

     کودکم!

     این سیاه چاله، جای امنی نیست،

     در بهشت بمان

     کودکی که هرگز نخواهمش داشت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/02ساعت 0:20 AM  توسط شیرین رحیمی  | 

   « یکی بود، یکی نبود »

    

        خانه ای که در پناه  سایه ای نبود

       همنشینی  داشت که نامش را بلد نبود

       گهواره ای بود و کودکی که در آن نبود

       قصّه ای می خواست که دیوی در میان نبود

                           ***

       مردِ مُرده ای که چوپان هم نبود

      گلّه ای را به چرا برد که مال او نبود

      گلّه را گرگی درید که پیراهن یوسف

      لکّه ی  ننگ  پیشانی اش نبود

                          ***

      دیوی  تنوره   کشید و گرگ گم شد

      در درّه ای که در مِه پدیدار نبود

      گهواره خوابید و شهرزاد هنوز

      قصّه ای می خواند که در آن کسی نبود...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/16ساعت 1:47 PM  توسط شیرین رحیمی  | 

«کوچ»

 

   پلک های پنجره پژمرد

   وقتی سکوت کوچه را

   پای برگشتنم، پر نمی دهد!

 

 

   پنجره

   ماتم گرفته است

   از آغاز هلهله ی مست

   دست های کوچ دهنده ات ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/17ساعت 1:55 PM  توسط شیرین رحیمی  | 

 

ارابه ی مرگ...

 

   عصر یک روز ابری

   جیرجیر لنگه های نیمه باز در

   تاب آرام صندلی بر روی ایوان

   عینک پنسی

   گربه ی پیر

    میل و  شال گردن های نیم بافت...

   پیرزن با بغض تنهایی

   چشم انتظار لحظه ی رفتن...

 

    از راه رسید ارابه ای،  اما

   زیر شلاق نگاه  زن

   کودک همسایه  را

   ـ مرگ ـ

   در آغوش سرد خود گرفت و 

   رفت ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/02/21ساعت 1:7 AM  توسط شیرین رحیمی  |